امروز دوباره یکی از ایده‌هایم را سر بریدم. در حالی‌که داشت نفس‌های آخرش را می‌کشید، دست و پا می‌زد و نالهٔ ضعیفی سرداده بود تا شاید بتواند نظرم را عوض کند. اما جلاد درونم دیگر به این ناله‌ها توجهی ندارد. از وقتی‌که ایده‌کشی برایش آسان شده است، ضجه‌های سوزناک هم دیگر رویش کارگر نیستند، چه رسد به این ریزناله‌های کذایی که قربانیان، برای جلب توجه در لحظات آخر به آن متوسل می‌شوند.
درست یادم نیست اولین بار کی دستم به خون ایده‌هایم آغشته شد، ولی احتمالاً خردسال نبوده‌ام. کودکان ساده‌‌دل‌تر از آنند که ایده‌کش باشند، تازه به ایده‌ها پر و بال هم می‌دهند. نه! قطعاً در آن سن نمی‌توانستم از پس این کار برآیم.
خوش‌خیالی و امید و ذوق کودکانه و چند احساس دم‌دستی دیگر هستند، که توی آن سن و سال، آدمیزاده را چهاردوری کرده‌اند. او هم که دنیانادیده است و بی‌تجربه، فکر می‌کند جهان را در کف دارد و چه روزها و شبها که می‌نشیند و از سر بیکاری خیال می‌بافد و ایده می‌پروراند.
بله تقریباً مطمئنم که اولین ایده‌کشی‌ام را در دوران نوجوانی مرتکب شده‌ام. همان موقع که کسی واقعیت را محکم کوبیده بود توی صورتم. همان موقع که فهمیدم امید، چیز الکی و به‌دردنخوری است که انسان را گمراه می‌کند. همان موقع که فهمیدم قرار نیست آرزوها به واقعیت تبدیل شوند. همان موقع که فهمیدم نظر مردم درباره آدم، خیلی خیلی مهم‌ است.
در همان دوران بود که مردم به کمکم آمدند. همان‌ها که داناتر بودند و راه و چاه زندگی را بهتر از من می‌دانستند، به دو سه اظهار نظر و ایدهٔ اولیه‌ام خندیدند و به من فهماندند که این منبع ایدهٔ درونی، هر کجایم که هست، مرکز فساد و مایهٔ رنج و مسئول آبروبری از من است.
ایده می‌زاید و پرواز می‌دهد در تمامی وجود آدمی. بعد کم کم مغزت را پُر می‌کند و بعد می‌آید تا نوک زبانت. به اینجا که برسد، دیگر کنترلش کار سختی می‌شود. منتظر فرصتی می‌ماند تا چشم از او برداری و تا به خودت بیایی می‌بینی که از زبانت در رفته است و پریده بیرون. برایش هم مهم نیست کجاست. خود را رها می‌کند از زندان وجود و می‌پرد وسط مردم.
مردم اما خوشبختانه با این حماقت‌های مرکز ایده‌زایی به خوبی آشنایند و از آنجا که خودشان هم سال‌ها پیش چنین سوراخ پلیدی در خود داشته‌اند، آن را می‌شناسند و راه مقابله با او را هم در چنته دارند.
آن‌ها که بالاخره موفق شده‌اند به کمک مردمِ دوران خودشان، درِ آن سوراخ را گِل بگیرند، با تعجب به ایده بیرون پریده‌ات، نگاه می‌کنند. کمی مکث می‌کنند تا اوج حماقتش را بسنجند و سپس به سرعت عکس‌العمل مناسب را بسته به نوع ایده‌ی دررفته نشانت می‌دهند، از خنده گرفته در طیفی از پوزخند تا قهقهه و از تعجب شدید از میزان حماقت صاحب ایده گرفته تا خشم و توهین و ناسزا در صورت لزوم.
نوعش چندان مهم نیست، خوبی‌اش این است که معمولاً حسابی کارساز است و حق ایده‌های زبان‌نفهم و وقت‌نشناس را خوب کف دستشان می‌گذارد.
این‌ می‌شود که کم‌کم خودت هم راه و چاه را یاد می‌گیری و می‌فهمی بهتر است به جای آن‌که مردم را به زحمت بیندازی خودت چاقویت را تیز کنی و دم در ورودی آن مرکز ایده‌ساز، همان لانه فتنه و فساد و آبروریزی، بایستی و تا ایده‌ای سرک کشید و خواست خودی بنمایاند، در دَم کارش را بسازی و سرش را بگذاری روی سینه‌اش تا هم از شر خودش خلاص شوی و هم بقیه رفقایش حساب کار دستشان بیاید.
البته توصیه ایده‌کش‌های حرفه‌ای و بزرگ آن است که ایده‌های پرروتر و خطرناک‌تر را در نطفه خفه کنیم و نگذاریم کار به آنجاها برسد. این، دیگر خیالمان را از هر جهت راحت می‌کند.
وقتی در این کار مصمم باشی، مرکز ایده‌زایی هوای کار دستش می‌آید و تولید خود را به حداقل می‌رساند و کارت سبک‌تر می‌شود.
راستی اگر خواستید به جز من ایده‌کش‌های دیگری هم ببینید، به آینه‌ها سربزنید. محل سکونت همه‌مان آنجاست. آینه‌ای بردارید و درونش نگاهی بیندازید. کسی که به شما زل زده، ایده‌کشی است قهار.
پاییز 03

طبقه بندی شده در:

سایر نوشته‌ها,

اخرین بروزرسانی: مرداد ۱۷, ۱۴۰۵