هفت سالهام. نیمه شب است و با گوشدرد وحشتناکی از خواب پریدهام.
علاوه بر درد، حسی عجیب و ترسناک هم دارم.
احساس میکنم کسی آنجاست، توی گوشم.
بوکسوری که پردهٔ گوشم را با کیسهٔ بوکسش اشتباه گرفته است.
مشتهای گرهکردهاش بیوقفه و با صدایی کرکننده بر گوشم فرود میآیند.
لالهٔ گوشم را تکان میدهم، فرقی نمیکند.
ناخنم را تا جایی که میشود در گوشم فرو میبرم و آن را میخارانم، افاقه نمیکند.
دردش بیشتر میشود و صدایش بدتر.
میترسم تا کر شدنم چیزی نمانده باشد.
میروم سراغ خانواده.
بیدارشان میکنم، مضطرب.
از خواب میپرند، وحشتزده.
خبر از احتمال کر شدن قریبالوقوعم میدهم، بغضکرده.
راهی بیمارستان میشویم.
من ترسان، آنها نگران، وارد اورژانس میشویم.
بوی مواد ضدعفونیکننده میآید. بیماری در اتاقی ناله میکند، مریضی سِرُم به دست در راهرو راه میرود و من بیشتر میترسم.
پرستاری پزشک کشیک را بیدار میکند. دکتری جوان، خوابآلود و عبوس گوشم را معاینه میکند. از او هم میترسم.
بدون هیچ حرفی سراغ وسایلش میرود و سرنگ بزرگی را برمیدارد. حالا از سرنگش هم میترسم.
آن را با مایع حیات پر میکند و میآید سراغم که روی تختی با ملافهٔ سفید نشستهام.
سرنگ را به گوشم نزدیک میکند، چیزی نمانده آن سوزن دراز را در سوراخ گوشم فرو کند که میزنم زیر گریه و خودم را عقب میکشم.
تاثیری رویش ندارد. بازویم را محکم میگیرد که تکان نخورم.
حالا بیشتر میترسم و گریهی پر سر و صداتری سر میدهم.
خوشبختانه عصبانی میشود.
سرسوزن را از سرنگ جدا میکند و آن را با شدت پرت میکند به طرف سطل آشغال آن سوی اتاق. سرسوزن میخورد به دیوار و میافتد کنار سطل. خیالم از بابتش راحت میشود و گریه را تمام میکنم.
آب را پرفشار وارد گوشم میکند.
چند لحظه بعد جنازهٔ مورچهٔ کوچکی روی ملافهٔ سفید افتاده است.
آب ترس مرا هم میشوید و با خود میبرد و به جایش شرمی کودکانه مینشاند.
سرافکنده از تخت پایین میآیم و بدون نگاه کردن به دکتر بداخلاق از اتاق بیرون میروم.
شاید اگر کمی بزرگتر بودم و ضربالمثل مادربزرگم را میدانستم، خطاب به آن مشتزن کوچک میگفتم: «مرا کُشتی، خودت مُردی چه حاصل؟»
