-ببندم درو بابا؟ تو موندی آقا سبحان؟
-آره شمسالله، من هنوز کار دارم. ببخشید، زحمتت هم میشه.
– خدا ببخشه باباجان، یه در وا کردن و بستن این حرفا رو نداره بندهٔ خدا.
– مجبورم بمونم تموم کنم اینو، قولشو دادم به مشتری، صبح میاد ببره. مسافرم هست، اگه امشب تمومش نکنم حیرون میشه.
– نشستی جلوی در مغازهٔ خودت، برا من که سنگینی نداری، جوون. خدا خیرت هم بده مردمو معطل نمیکنی. من هم میرم یه دستنماز میگیرم، دو سه تا نماز دارم میخونم، بعدش چایی میارم برات.
– اِ، اومدی شمسالله؟ تموم شد نمازت؟ بهبه. بده به من سینی رو. هوووم، چه بویی. چی ریختی توش؟
– گلهای همین نسترن کنار شیر آبِ اون باغچه. حالا داری چکار میکنی اینو؟
– روفوش میکنم، میبینی به چه روزی افتاده؟ فرش نازنین دستبافو انداختن زیر دست و پای بچه، اونم با دوچرخه اینقدر روش رفته، اومده پدرشو درآورده.
-اینا قدر نمیدونن بابا. برای اینا همون فرش ماشینی خوبه. اینا رو چه به قالی دستباف.
-آره والا، قدر زر زرگر شناسد…
-قدر گوهر اوس تقی.
-هاه، اینو دیگه از کجا آوردی شمسالله؟
– هیچی پدرجان، حکایتی داره، مال خیلی سال پیشه. یه اوس تقی بود، معمار کاروونسرا بود، اسم زنش گوهر بود. خودش هی میگفت، وگرنه ما که علم غیب نداشتیم. آخه قدیمها بد بود، هیشکی اسم زن و دخترشو جلوی مردم نمیگفت. ولی این مزاج پاکی داشت، میگفت جلوی همه. رو داربست شعر میخوند و گوهر، گوهر، ورد زبونش بود. بهادر، پسر حاج مرتضی زرگر هم بچهٔ تُخسی بود. ده دوازده سالش بود که اینو سر هم کرد، اینقدر خوند و خوند که دیگه افتاد سر زبون همه. قدر زر زرگر بداند، قدر گوهر اوس تقی. حاج مرتضی هم حرص میخورد و بهش بد و بیراه میگفت. ولی خود اوس تقی، غشغش میخندید. بخور سرد نشه چاییت.
-راستی شمسالله، نماز چی بود میخوندی اینقدر طولانی؟ سر اذانم که رفتی مسجد، نرفتی؟
-چرا رفتم، اینا نماز یومیه نیست بابا، چند تا نماز دو رکعتیه میخونم برای اموات.
-آهان، حالا برای کیا میخونی؟
-برای پدر و مادرم، زنم و پدر و مادرش.
-آفرین، چه دوماد خوبی هستی شمسالله، مردم چشم دیدن پدرزن مادرزن ندارن، تو براشون نماز هم میخونی؟
-نه، نَقل این حرفا نیست، آقا سبحان. مادرزنم که البته زن روبهخدا و خوشقلبی بود، ولی امان از پدرزنم. همون موقعش هم دل خوشی از دستش نداشتم. اسمش نادعلی بود. بدجوری هم نانجیب بود. میگفتن جوونیهاش یلی بوده برا خودش. روزی که خورد به پُست من، دیگه پشم و پیلهاش ریخته بود. ولی باز هم آدم ترش و تلخی بود. زبونش خار داشت. یه بار جلوی خودم با عصا زد تو کمر مادرزنم. دلم سوخت، پیرزن جلوی منِ دوماد، سرشکسته شد. من خودمو زدم به اون راه که یعنی نفهمیدم. ولی دیدم پیرزن زیرچشمی منو پایید، اشک جمع شد تو چشماش. فهمید که دیدم. بد و بیراه هم که راه به راه مثل نقل و نبات. فحش و نفرین از زبون واموندهاش نمیافتاد.
-خب پس چرا براش نماز میخونی؟
– اول که نمیخوندم برای اون خیرندیده. فقط برا مادر پدر خودم میخوندم، تا مش کوکب مادرزنم هم عمرشو داد به شما. شروع کردم برای اونم خوندن. گفتم که، زن نجیبی بود. آزارش به من نرسیده بود. بعدش هم که زنم جوونمرگ شد خدابیامرز، اونم اضافه شد. تا چند سال پیش که یه شب نادعلی اومد به خوابم. با غیظ و غضب نگام میکرد و بد و بیراه میگفت. با عصاش برام خط و نشون میکشید و نفرینم میکرد. گفتم:«نادعلی چرا نفرین میکنی؟ چکارت کردم مگه؟» گفت: «تو هر شب برای کوکب و نیره شیرینی میفرستی، برا من نمیفرستی.»، نیره زنم بود، دخترش.
-خدا رحمتش کنه.
-خدا رفتگان شمارم بیامرزه. خلاصه، میگفت هرچی انتظار کشیده دیده خبری از شیرینی نشده، اومده بود بگه اگه برای اونم فرستادم که هیچ، واِلّا اگر نفرستادم… اینجا بود که از خواب پریدم و دیگه آخر حرفشو ملتفت نشدم ولی قشنگ معلوم بود داشت برام خط و نشون میکشید که یه بلایی سرم بیاره. خوف کرده بودم بابا، با خودم فکر کردم گفتم این، توی زندگیش هم نانجیب بود. حالا هم که مُرده، اگه از دستم ناراضی باشه، یهو شبی، نصفه شبی، میاد سراغم. منم تو این کاروونسرا شبها تک و تنهام، هیشکی نیست به دادم برسه. دو رکعت نماز خوندن که منو نمیکشه، ولی لااقل روح اینو از سر خودم وا میکنم. این شد که دیگه از اون موقع، هر شب برای اونم میخونم.
-عجب، خب دیگه خبری ازش نشد؟ نیومد به خوابت تشکری چیزی ازت بکنه؟
-نه آقا سبحان، اهل این حرفها نبود. از کسی تشکر نمیکرد، همین که دیگه از اون روز کاری به کارم نداشته، خدا رم شاکرم.
– خب، کار منم دیگه تمومه. بلند شم برم تا روح نادعلی یقهٔ ما رو نگرفته.
– نگو آقا سبحان تو رو به جدت. میخوام شب اینجا بخوابم بابا جان، وهم ورم میداره.
– شوخی کردم شمسالله، برای چی بیاد؟ تو که دیگه داری حق و حسابشو میدی، دیگه مطمئن باش نمیاد سراغت. خیالت راحت.
– به امید خدا، ایشالا که خاک گور ولش نکنه.
-نترس ول نمیکنه، تا حالا مگه کسیو ول کرده؟ نگران نباش. بیا درو پشت سر من ببند.
-باشه بابا، برو. نه، نه، وایسا وایسا. بیا اینو بگیر، داری میری تو راهت بنداز تو صندوق صدقهٔ سرِ بازار، بگو از طرف نادعلی. میترسم صدامو شنفته باشه بدشو میگفتم، یهو بیاد سراغم. اینجوری خیالم راحتتره.
-باشه بده من. خداحافظ.
-به دست خدا سپردمت. باباجان، حتماً نادعلی رو بگی ها، یادت نره. تأکید کن شمسالله داده از طرف نادعلی. بگو ثوابش برسه به نادعلی.
-باشه، باشه، قول میدم، یادم نمیره. دیگه علاوه بر شیرینی، داری شام هم براش میفرستی، امشب سور و ساتش حسابی به راهه. دیگه خیالت تخت تخت، عمراً بیاد سروقتت. برو تو، شبت بهخیر.
-خداکنه، خدا کنه دیگه هیچ وقت نیاد سراغم، نه تو خواب، نه تو بیداری. ولی…، آره… میدونی چیه؟ بذار برا محکمکاری یه فاتحه هم بخونم براش، خیالم راحتتره. بسمالله الرحمن الرحیم…
