گوشهای افتاده بود و به خود میپیچید.
تمام تنش درد داشت و سرش تیر میکشید. احساس میکرد باید بالا بیاورد تا حالش بهتر شود.
نیاز داشت که کسی بلندش کند، اما همه بیاعتنا از کنارش میگذشتند، حتی یکی دو نفری لگدی به او زدند.
بالاخره پسرکی او را دید و برش داشت. نگاهش کرد و نوکش را روی کاغذی گذاشت.
خودکار حرفهایش را روی صفحهٔ سفید بالا آورد. حالا احساس سبکی میکرد.
