با درد و اندوه روی تخت دراز کشیده و به سقف زل زده بودم.
می‌دانستم رابطه‌مان تمام شده و تا چند دقیقه‌ی دیگر، او را برای همیشه از دست خواهم داد.
هرچند قرار بود تا پایان عمر با هم باشیم، اما او داشت ترکم می‌کرد و کاملن واضح بود که جای خالی‌اش بدجور توی ذوق خواهد زد. البته می‌دانستم مقصر اصلی این جدایی خودم بوده‌ام.
غرق همین افکار بودم که دندانپزشک دندان کشیده شده‌ را جلوی صورتم تکان داد و گفت: «تمام شد.»

طبقه بندی شده در:

داستانک,

اخرین بروزرسانی: بهمن ۲۴, ۱۴۰۴