دل توی دلم نیست. چند دقیقه پیش از کنارش رد شدیم. همین که او را از دور دیدم، شناختم.
اولین دیدارم با او برمی‌گردد به چند هفته قبل، وقتی توی تراس بودم و او داشت در بالکن خانهٔ روبه‌رویی با آن دامن پُرچین و گلدار می‌رقصید.
او دست از رقص نکشید، من هم چشم ازش برنداشتم تا بالاخره تاریکی مانع دیدم شد. آخر نفهمیدم او هم مرا دید یا نه ولی من شب تا صبح همان‌جا ماندم و به بالکن رو‌به‌رو چشم دوختم، اما هوا که روشن شد دیگر آنجا نبود. آهی از نهادم برآوردم، نفهمیدم کی از آنجا رفته بود.
از آن به بعد هم هر بار که به تراس رفتم، امیدوار بودم ببینمش ولی این اتفاق نیفتاد تا اینکه همین چند لحظه پیش، از کنارمان رد شد. هنوز باورم نمی‌شود که دوباره دیدمش.
این‌طوری هم خیلی زیبا بود ولی من او را آن‌طور که توی تراس دیده بودم بیشتر می‌پسندم. خودش، خالیِ خالی، آزاد و رها.
حالا که فکر می‌کنم احساسم این است که او مرا ندیده، یا شاید هم اصلاً برایش مهم نبوده‌ام. البته حق هم دارد، ما بیشترمان شبیه همیم.
تصمیم دارم اگر دوباره همزمان روی تراس‌های دو خانه بودیم، هر طور شده خودم را به او برسانم.
‌اگر بخت یارم باشد و باد بوزد، مخصوصاً اگر یادشان برود بهم گیره بزنند، کار چندان سختی نیست.
چند روز پیش که ایده‌ام را گفتم شلوار سیاه، مسخره‌ام کرد و گفت: «نمی‌دانستم هم‌جنس‌گرایی.»
حیف که آستینم گیره داشت وگرنه چنان می‌زدم توی دهنش که حظ کند.
خب البته از حماقتِ خودِ ازمدافتاده‌اش است، وقتی فرق پیراهن زنانه و مردانه را ندانی همین می‌شود دیگر.
هر چند می‌دانم ایده‌ام خطرناک است و ممکن است به قیمت گم شدن یا گیر کردنم لای شاخهٔ درختان یا سیم‌های برق تمام شود، ولی کار دیگری از دستم برنمی‌آید. فقط امیدوارم یک بار دیگر با هم روی بند آویزان شویم، برای بقیه‌اش فکری خواهم کرد.

طبقه بندی شده در:

داستانک,

اخرین بروزرسانی: بهمن ۲۴, ۱۴۰۴