«اولین گام برای شناخت هر چیز، داشتن تعریفی دقیق و واضح از آن است.»

راستش نمی‌دانم این جمله چقدر درست است و واقعن ضرورت دارد که هر موضوعی را تعریف کنیم و آیا مطمئنیم که داشتن تعریفی دقیق و واضح از هر چیز می‌تواند سبب درک، شناخت و تسلط یافتنمان بر آن ‌گردد؟
به هر روی هر چند ارائه یا دانستن تعریف، الزامن به معنی شناخت عمیق پدیده‌ها و موضوعات نیست اما به نظر می‌رسد که تعاریف برای ما انسان‌ها حکم ریسمان‌هایی را یافته‌اند با توان به بند کشیدن و رام کردن موضوعات و می‌توانند تا حدودی خیالمان را از بابت فهم آن‌ها راحت کنند.
نکته‌ی جالب اما اینجاست که انگار هرچه موضوع مورد نظر آشناتر است و همگانی‌تر و ملموس‌تر، چموش‌تر است و کشیدنش به بند تعریف دشوارتر. شاید به این دلیل که مخاطبان، به واسطه‌ی آگاهی قبلی خود، ذهنیتی شخصی درباره‌ی موضوع دارند و هرگونه انحراف تعریف ارائه شده از پیش‌فرضشان می‌تواند به مقاومت و عدم توافقشان منجر گردد.
«داستان» از جمله‌ی این موارد است؛ آن‌قدر شناخته‌شده، ملموس و عجین‌شده با تجربه‌ی نسل بشر که فکر نمی‌کنم بتوان هیچ انسان هوشیار بالاتر از سه چهار سالی را یافت که نداند داستان چیست، اما با این حال و با وجود تعریف‌های متعددی که افراد مختلف و بزرگان این حوزه برای آن ارائه کرده‌اند، یافتن تعریفی دقیق، کامل و جامع از آن آسان نیست.
خود من هنگامی‌که برای اولین بار دانستم عده‌ای داستان و دروغ را مترادف یکدیگر قرار داده‌اند، یکه خوردم.
با اینکه هنگام خواندن داستان‌ها به جعلی بودن اتفاقات و آدم‌هایشان واقف بودم، اما انتظار نداشتم کسی چنین واضح و بی‌رحمانه آن را بر زبان براند، نویسنده‌های محبوبم را دروغگو بخواند و نوشته‌هایشان را تا سطح دروغ تنزل دهد، بنابراین نسبت به تعریفی که اصل را بر این مبنا قرار داده بود مقاومت داشتم.
به همین خاطر برای نوشتن این مطلب کوشیدم تعریفی بیابم که علاوه بر داشتن دقت و وضوح کافی با تعریف ناخودآگاه و حس درونی‌ای که من و سایر مخاطبان داستان،‌ از آن داریم مطابقت داشته باشد و در نهایت به تعریف کوتاه، ساده و جالب «جان یورک» رسیدم در کتاب «در دل جنگل».

او در بخش «داستان چیست؟» این کتاب آورده است:

«روزی روزگاری»
به محض خواندن این عبارت متوجه می‌شوید قرار است با مکان خاصی روبه‌رو شوید که در آنجا اتفاقاتی می‌افتد، تقریباً همیشه هم برای یک نفر.
بخواهیم ساده بگوییم، کلیت ماجرا همین است. تعریفی بهتر از این برای داستان وجود ندارد: «روزی روزگاری در فلان جا اتفاقی افتاد.» البته توضیحات پیچیده‌تری هم هستند که در ادامه به بیشترشان می‌پردازیم، اما هیچ‌کدام تا این حد ساده و در عین حال جامع نیستند.

البته شاید شما این تعریف را نپسندید و آن را زیادی عامیانه و دم‌دستی بپندارید که البته همین‌طور هم هست.
این جمله با انتظار اغلب ما از تعریف دقیق و رسمی یک موضوع که معمولن جمله‌ای است شامل کلماتی قلنبه سلنبه با افزودن پیچیدگی‌هایی عمدی که گاه به نظر می‌رسد گوینده آن‌ها را به منظور عدم انتقال سریع مطلب و همچنین به نشانه‌ی بلندمرتبگی خود به آن افزوده است، فاصله دارد اما به یاد داشته باشید که این نوشته نیز مقاله‌ای آکادمیک نیست و به نظرم کافی است که تعریف ما بیانی ساده و قابل فهم داشته و مورد توافق بیشتر مخاطبان باشد، در عین حال که تقریبن تمامی عناصر اصلی داستان را هم در خود جای داده باشد.
به نظر می‌رسد تعریف جان یورک این ویژگی‌ها را به خوبی دارد و حتی می‌تواند یک آدم فضایی بی‌خبر از این موضوع را هم تا حد زیادی قانع کند.
بر این اساس ساده‌ترین تعریف من از داستان چنین است:

«روزی روزگاری در فلان جا برای فلان آدم/آدم‌ها اتفاقی افتاد.»

تعریف شما از داستان چیست؟

طبقه بندی شده در:

نکته‌‌چین,

اخرین بروزرسانی: اردیبهشت ۱۶, ۱۴۰۵